مرتبه
تاریخ : 1391/02/14

اینجا هیچی نمیگم.بیا ادامه مطلب!!!





امروزرفتم معاونت چون با یه خانم کار داشتم.قرار بود بهم یه کارت بده.تا رسیدم اونجا گفتن همین 5 دقیقه پیش رفتن.پیش خودم گفتم تو از اولش خوش شانس بودی!

به همکارش گفتم نمیشه شما کار منو را بندازی؟گف نه جانم باید خودشون بیان.ایشالا شنبه.

-آخه کاری نداره که خانم من کارت شناساییمو نشون میدم شما اسممو یادداشت میکنی بعد کارتو بهم میدی.

خانمه کوتاه نمیومد هی میگف یه روز دیگه بیا.اینقد اصرار کردم تا بالاخره راضی شد زنگ بزنه همکارش و خلاصه کارمو را انداخت.وقتی داش به همکارش زنگ میزد گف دانشجو هم دانشجوی قدیم.

منم هیچی نگفتم آخه قرار بود کارمو را بندازه...

عصر بود

مامانم تازه از مسافرت برگشته بود.منم شدیدا خوابم میومد.با خودم فک کردم بیام تحویلش بگیرم واسش چایی دم کردم.وقت چایی ریختن اصلا حوصله بلند شدن نداشتم به مامانم که تو آشپزخونه بود گفتم:مامان میشه شما چایی رو بریزین؟

ناگهان طوفانی به پا شد!!!

-پاشو دختر!من اینهمه کار ریخته سرم.تازه از راه رسیدم جای اینکه چایی رو بریزی بیاری واسه من میگی خودم بریزم؟بچه هم بچه های قدیم...

منم هیچی نگفتم...آخه حسابی خوابم گرفته بود.بلند شدم چایی رو ریختم.

شب بود.موقع شام اومدم تو آشپزخونه تا ظرف غذامو پر کنم.داداشم اومد ظرفشو گرفت جلو گف:اول واسه من بریز.

-من فقط واسه خودم غذا میریزم.

-نچ نچ...خواهرم خواهرای قدیم...

حالا بماند که در طول روز یه لیوانم جابه جا نکرده بود.میخواس واسه خودش غذا بریزه تنبلیش میومد.

منم هیچی نگفتم!!!

واقعا چراااا؟؟؟؟؟

تو رو خدا اینقد قدیمیا رو به رخ ما نکشین!!قدیم قدیمه امروزم امروزه!

همه نسل ها که قرار نیس رفتاراشون از رو هم کپی پیست بشه.

بچه ها نسل به نسل محبت هاشون فرق میکنه.احترام گذاشتناشون فرق میکنه.دیدگاه به زندگیشونم فرق میکنه.

مگه نه؟




طبقه بندی:
ارسال توسط آلاله
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ