مرتبه
تاریخ : 1391/11/17

آقایان درسن14تا17سال مانند کشور کره شمالی هستند که قدرتی ندارند ولی ادعای قدرت و سرکشی می کنند.

در سن18 تا 19سالگى،مثل هندوستان هستندکه برای زندگی کردن 4 راه پیش روی خود می بینند. یاکنکور یا سربازی، به عبارت بهتر (آشخوری) یابیشتر مواقع عاشق میشن و تا صبح واسه عشقشون شعر میگن و یاپایان زندگی و مرگ.

در سن 20تا27سالگى، مانندکاناداهستندکه بسیارخون گرم ومهربان اوج جوانی،زیباودلربا، برای هردختری خیلی زودویزای پذیرش صادرمی کنند.دراین دوران درتمام مدت ازطرف جنس مخالف زیرنظرهستن وبرایشان دامهای زیادی گسترانده شده است.

بین سن27تا32سالگى،مانندترکیه هستندکه بدین معناکه دردام گرفتارشده اندوفقط به حرف رئیس بزرگ که همان خانومشان باشدگوش می دهند.پرازعشق.

درسن32تا40سالگى،مثل ژاپن هستندکه کاملا"کاری شده اند.آینده روشن رادرفعالیت شبانه روزی می بینند.

بین40تا50سالگى،مانندروسیه هستندکه بسیارپهناور،آرام وبسیارقدرتمنددرجامعه وبه عنوان راهنماوحلال مشکلات.

درسن50تا65سالگى،مانندکشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق هستندکه بایک گذشته درخشان وبدون آینده.

بعداز65سالگى،شبیه عربستان هستندکه همگان فقط به خاطرمال وثروت به آنهااحترام می گذارند.




طبقه بندی:
ارسال توسط سپیده

(فقط محض مزاح!...) 

• ترم اول (ترم جو گیریدگی):
الو سلام مامانی. منم هوشنگ.
وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده؛ تنم مور مور میشه…
راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!
لامصب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!

• ترم دوم (ترم عاشق شدگی):
آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.
می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.
می خواهمت با تمام وجود عزیزم.
همه پول و سرمایه من متعلق به توست.
بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام باهات ازدواج کنم …
امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم…



ادامه مطلب...
طبقه بندی:
ارسال توسط سرو
مرتبه
تاریخ : 1391/03/17

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد...




ادامه مطلب...
طبقه بندی:
ارسال توسط آلاله
مرتبه
تاریخ : 1391/03/11

  
با شروع شدن فصل امتحانا استرس و شور و حال عجیبی خوابگاهها رو پر میکنه که در نوع خودش بی نظیــــــــــــره!!! تا چشم رو هم میذاریم میبینیم ترم تموم شد و ما موندیم و یه عالمه درس نخونده(البته جز عده کمی که خوب ادای تکلیف کردن و خیالشون راحته!!!) اینجاست که بعد از اندکی تامل یادمان می آید که: جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت بود؟!! که در اینجا زمستون استعاره از همون فصل امتحاناست. در این مرحله است که فقط باید به فکر رهیدن از افتادن بود و بس!!! 

بدین منظور چندین قطعه عکس از فضای بسیار جذاب خوابگاهها در این فصل میمون و مبارک جمع  آوری نموده و در وب قرار دادم.شاید دیدنشون خالی از لطف نباشه... 

 

  



ادامه مطلب...
طبقه بندی:

ارسال توسط سرو
مرتبه
تاریخ : 1391/03/07

 

وانت:اینترنت آزاد و بدون فیلتر

saturday: روز جهانی ساطور

کته ماست : آن گربه مال ماست

نلسون ماندلا:نلسون اون وسط گیر کرد

freezer:حرف مفت

Morphin : باید بیشتر فین کنی

کراچی : پس تکلیف ناشنوایان چه میشود؟

MissCall : دختر نا بالغ را گویند

Keyboard : چه کسی برنده شد؟

مشروبات :روبات مشهد رفته

چهار محال بختیاری : ممکن نیست عدد ۴ برای شما شانس بیاورد

مورچه خوار : خواهر مورچه...فحشی که موریانه ها بهم می دهند 
Superman : مرد بقال
مهران : شخصی که در هوای مه آلود رانندگی می کند
پسمانده : پ نه پ رفته!!!  
بیگلی بیگلی : پدربزرگ بروسلی، بزرگ خاندان لی 
مزدور : نوعی موز که در مناطق دور می روید!!  
کره حیوانی : بیچاره ناشنواست
مناجات : انواع و اقسام مونا  
واویلا : ویلایی که درش به روی همه باز است  
جنسیتی : شهر ارواح
گوگولی : فرزند بروس لی و گوگوش
کالسکه : هنگامی که یک اصفهانی یک میوه ی کال میخورد
سوغاتی:بسیار عصبانی



طبقه بندی:
ارسال توسط سپیده
مرتبه
تاریخ : 1391/02/11

The Elevator

آسانسور

An Amish Boy and his father were in a mall.  They were amazed by almost everything they saw, but especially by two shiny, silver walls that could move apart and then slide back together again.

The boy asked, "What is this, father?" The father (never having seen an elevator) responded, "honey, I have never seen anything like this in my life, I don't know what it is."

While the boy and his father were watching with amazement, a fat, ugly old woman moved up to the moving walls and pressed a button. The walls opened, and the woman walked between them into a small room. 

The walls closed, and the boy and his father watched the small numbers above the walls light up sequentially.

They continued to watch until it reached the last number, and then the numbers began to light in the reverse order.

Finally the walls opened up again and a gorgeous 24-year-old blond stepped out. 

The father, not taking his eyes off the young girl, said quietly to his son, "Go get your mother.


 



ادامه مطلب...
طبقه بندی:

ارسال توسط سپیده
مرتبه
تاریخ : 1390/12/14

با عرض  معذرت ازحضور مدیریت سایت که از ما خواستن مطالب علمی بذاریم.واقعا دلم نیمود این عکس ها رو نبینین امیدوارم خوشتون بیاد... 

 



ادامه مطلب...
طبقه بندی:
ارسال توسط مهدیس

اندر احوالات دانشجویان



ادامه مطلب...
طبقه بندی:
ارسال توسط مهدیس
مرتبه
تاریخ : 1390/12/07

جنجالی ترین عروس !طنز   

همسر آینده ام!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!
اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو باشد!
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر روز عروسیمان بوده ای!
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا “به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است”؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره….
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است   !!!!!




طبقه بندی:
ارسال توسط سپیده
[تصویر:  55622_185.jpg]



ادامه مطلب...
طبقه بندی:
ارسال توسط زهرا
   1      2    >>

آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ