X
تبلیغات
رایتل

مرتبه
تاریخ : 1391/11/08

چهارشنبه بود. و دوباره دو امتحان دیگر در یک روز...گویا این یک هفته پر استرس(همان هفته مشهوری که هر روز امتحان داشتیم!) قصد سپری شدن نداشت! سر جلسه حضور به هم رساندیم. آن روز قصد نمودیم جای خود را برخلاف شماره تعیین شده از سوی اموزش تعویض بنماییم تا مگر از امدادهای دوستان بهره ای نصیبمان گردد. جای گیری در سنگر طراحی شده بدین گونه بود که: یکی از دوستان در سمت چپ و دونفر دیگر در سمت راست و یک نفر در جلو، بنده را پوشش میداد و البته بنده هم بالعکس!...

برای تکمیل شدن قدرت و تکمیل پوشش منطقه عملیات یکی دیگر از دوستان که در جلوی کلاس و مقابل همان ابزار بیخودی که تنها فایده اش همان آینه اش بود و هیچگاه اسم درست آن را نفهمیدم(اور هد، ترنس یا...) قرار داشت، جهت آینه را تنظیم کرده و تصمیم به تبادل اطلاعات گرفتیم. برگه اول برای استاد اول با 45 دقیقه وقت: ابتدا سوالات را پاسخ داده و بعد با دوستان وارد مشورت شده ، سوالات را با ایما واشاره های معروف و تابلوی خویش از یکدیگر بپرسیدیم. بعد از مدتی متوجه پاسخهای متناقض خود با دوستان شدم.در همان حین سر خود را بالا آورده و یک لحظه به نظرم آمد که برگه های دیگری در حال توزیع است.رو به مراقب کرده و پرسیدم:« ببخشید! سوالات استاد(...) هم توزیع شده؟» با جدیت و قاطعیت عرض بکردند:«خیر!» با توجه به عدم اتمام وقت امتحان استاد اول در مخیله ام تحلیل به عمل آوردم که « خب لابد نه دیگه...» و همان طور نشستیم.45 دقیقه تمام شد. برگه ها را جمع کردند. نخیر! انگار خبری از برگه دوم نبود. همه رفتند. بنده هم کاملا بی تفاوت از کلاس خارج شدم.هنوز بیرون نرفته بودیم که بین دوستان بحث از گزینه پنجم سوالات بالا گرفت که پاسخ چه بوده و... با عصبانیت گفتم:« کدوم سوال؟!!» بچه ها عرض کردند(با همان عصبانیت!) برگه دوم دیگه! شستم (با تاخیر فراوان!) خبر دار شد: بله! بنده جا مانده ام! وااااااااای... آنجا بود که سالن دور سرم چرخ خورد. با استرسی فوق العاده وارد کلاس شدم... خطاب به مراقب عرض کردم:«شما به من برگه دومو ندادی!» تمامی افراد حاضر مبهوت گشته و از آنجایی که از تقلبات بنده و دوستان دل پری داشتند هر چه سرزنش و خشم بود بر سر اینجانب خالی نمودند که:« بله! وقتی سرتون یکسره میچرخه حواس نمیمونه واستون!...» بنده هم در حال التماس که لطفا برگه دوم را بدهید همینجا جواب دهم. در همین راستا یکی از آقایان که معمولا در سالن وظیفه سرکشی به کلاسها و بستن راه برای عبور ومرور دانشجویان را به عهده داشتند با چهره ای شادمان از التماسهای بنده به منظور تکمیل مچ گیری بنده روی صندلی همان دوست عزیزی که با آیینه مبادله اطلاعات داشتیم قرار گرفته و عرض کردند:« با اینه هم تقلب میکردن!» خلاصه... عوامل اموزش بعد اندکی مشورت درگوشی راضی شدند اجازه دهند امنحان بدهم و بنده را همانند زندانیان محصور در بند از دوستان جدا نموده و به کلاس دیگری منتقل و امتحانی ظرف 5دقیقه از بنده گرفته و فرستادن برویم رد کارمان...فقط مدتی در بهت بودم که چگونه به خیر گذشت...




طبقه بندی:
ارسال توسط سرو
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ