X
تبلیغات
رایتل

مرتبه
تاریخ : 1391/07/11

(لازم به ذکره که بگم من اینجور خاطراتو تو چندتا وب دیگه هم میذارم اگه جایی خوندینو دیدین تکراری بود خواهش میکنم یاد آوری نکنین و به بزرگی خودتون ببخشید) 

... و این است شرح یک خوش شانسی بزرگ:...

سومین روز کار آموزی کم کم داشت به انتهای خویش نزدیک میگشت...

نخیر!! مثل اینکه خبری نبود...

اما نه... ناگهان یک عدد آمپول شیک وتمیز وکشیده شده هویدا گشت!! حالا چه کسی باشد

مزرق(لغت من درآوردی اینجانب بمعنای تزریق کننده) این کیس نــــــــــاب!!

هرکسی دوست داشت این آمپول نگون بخت را به دستان خویش تزریق بنماید.تا اینکه قرعه

به نام بنده افتاد...

پرستار بخش عرض نمودند:«این آمپول را به بیمار تخت ۵، خانم گل عسل

محمدی تزریق بنمایید.(هیچگاه نام این بیمار گرامی از صفحه ذهنم پاک نخواهد شد)

باتفاق استاد ارجمند بر بالین بیمار تخت ۵ حـــــاضر گشتیم.بیمار از همه جا بی خبر مشغول

صرف نهار بود که با دیدن آمپول و بنده مبهوت گــــــشته و لقمه در گلویشان بماند! اما بیچاره

سر تسلیم فرود آورد و اجازه داد جانش را به دست اینجانب بسپارد...

این آمپول نگون بخت با آن ظاهر منحصر به فرد و زیبایش اولین تجربه ی بنده حقیر بود...

استرس بر جانم چیره گشت و مدام عرض مینمودم:« استاد! همینجا درسته؟!! » استاد عرض

کردند:«آره، بزن دیگه!! نباید گرم شه،زود باش!»

بنده نیز تابع امر استاد،نامردی نکرده فی الفور و در حرکتی جانانه تیغ جفا را بر تن بیمــــار

نواختم! بعد از خروج آخرین قطره این اکسیر گرانبها، استاد به بیمار نگاهی  انداخته و فرمودند:

«گل عسل شما بودی دیگه؟!»

که ناگاه از تخت ۷ صدا برخاست:« گل عسل منم!!!»

آنجا بود که شصتمان خبر دار شد پرستار محترم بخش شمـــــاره تخت را اشتباه عرض کردند.

رنگ چهره استاد به ناگه تغییر نمود و به سرعت بیرون جست.

بنده ی خامِ بی تجربه هاج و واج اطراف را می نگریستم. در همان حین یکی از بیماران فرمود:

«آمپوله گرون بود...»

بنده هم با لبخندی سرد که حاصل شده از شوک وبهت بود بیرون رفتم که استاد جلوی بنده

ظاهر گشت و گفت:« خوشبختانه ضرر جانی نداشته»

و بعدا ملتفت گشتیم که این آمپول عزیز روگام نام داشته که به جهت تفاوت rhخون مـــــــادر

 وجنین باید حداکثر تا ۷۲ ساعت بعد زایمان تزریق شود!

و بعدتر نیز ملتفت شدیم که گویا مبلغ این اکسیر نایاب بالاست و حتی در خود بیمارســـتان

نیز وجود ندارد!

اینجاست که دوست عزیز بنده «سپیده جان» در شرح این واقعه سرودند:

        پس از لختی عذاب و حسرت و رنج                بگفتند این روگام هست قیمت گنج

        تهیه بایدش کرد زود و فی الفـــــــور               وگرنه هستید اینجا تا خود ظـــــــــهر

(که به دلیل عدم دسترسی اینجانب به تمامِ این قطعه ادبی از ذکر ادامه آن ناتوان هستم.)

القصه...استاد عرض نمودند که خطاکـــــــار این قضیه شمایید و خودت آمپول را تهیه کن!

خلاصه بنده نه بخاطر قیمت آمپول بلکه بخاطر عدم پذیرش حرفِ " زور " زیر بار این قضیه

نمیرفتم و معتقد بودم تنها مقصر این واقعه من نیستم و خطاهای من و استاد ارجــــــمند

مشترک بوده است!...

اما کو گوش شنوا... همه دانشکده یک طرف و بنده هم به یک طرف! تا اینکه استاد متقاعد

گشت که ۵۰-۵۰ و دنگی دونگی مبلغ را بپردازیم! و قضیه فیصله یافت...

امیدوارم دیگر یک چنین اتفاقاتی برای هیچ بیچاره ای تکرار نشود.

این بار که برای ما به خیر گذشت... :دی!!




طبقه بندی:
ارسال توسط سرو
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ